به قول خودم که به آدم خوبای روزگارم همیشه میگم: روزگار بر وفق مراده؟!
بابای مهربونم، اتفاقای جالبی در حال رخ دادنه.حس میکنم دارم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی میشم. اونم در نقش دختری که دیگه دختر بزرگی شده و دنبال تجربه های تنهاییه، تجربه، تجربه ، تجربه...بابا از این کلمه درمورد من بدش میاد. چون دوستم داره! چون میترسه. چون پای ثابت صفحه ی حوادث روزنامه هاست و از اتفاق افتادن اون اتفاقات وحشتناک نزدیکای خودش هراس داره. خب توهم برادرشی. شاید بهش حق بدی. اما خب چون زور بابا بیشتر از منه، ازت میخوام که طرف من باشی:) من عاشق بابامم. خیلی زیاد:) میدونی گاهی شکل یه پسر کوچولو دوست داشتنی میبینمش که خیلی هم شیطنت میکنه. من تو فکر جنگیدن باهاش نیستم. اما این یکی از بزرگترین دلخواسته هامه: میخوام بهم افتخار کنه و قبول کنه خیلی چیزا رو میفهمم...
اون فکر میکنه نمیدونم. اون هراس اینو داره که بقیه از قابلیت های من سواستفاده کنن و منم اگر جای اون بودم همین احساس رو داشتم. چطوری میشه وسط یه جریان ناخوشایند بود و حق با دو طرف ماجرا باشه؟! دیوونه کننده س! اما در کمال تعجب امروز قبول کرد. من اگر خدا بخواد قراره دستیار کارگردان بشم. یه دستیار کوچولوی شیرین! اگر خدا بخواد قراره تو هیئت تحریریه برنامه دایی جان تهیه هم باشم. بابا، حتمن میدونی که خدا چی میخواد...چی میخواد؟! مگه میشه نخواد و منو تا اینجا بیاره جلو و بعدشم رهام کنه میونه ی نشدن ها...
میشه نه؟ از پسش بر میام؟! میخوام بابا بهم افتخار کنه.خیلی.اونقدر که وقتی دوباره بهم پیشنهاد شد و بهش گفتم آرم چشماشو به هم بذاره و بدون نگرانی بگه اگر میشناسی شون، اگر خودت از تصمیمت مطمئنی ، منم باهات موافقم. میخوام که بهم افتخار کنه...بهم افتخار کنی...
پیشم هستی هنوز؟میمونی؟دستام تو دستته؟ چشماتو به هم میذاری و بعد بازش کنی تا من توی چشمات بخونم: موفقیت....
امضا: جودی-الهام شما
نامه های جودی-الهام...ما را در سایت نامه های جودی-الهام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 45