نامه ی هشتم

خرید بک لینک
سلام بابا لنگ دراز عزیزم.

از اینکه برات نامه مینویسم بدت نمی آد؟

آدم وقتی از نامه نوشتن کسی بدش میاد که از اون آدم بدش بیاد. من یه سری صفات رو دارم که بهت حق میدم از من بدت بیاد. از طرفی اونقدر مهربونی که دلت نمیاد از یه دخدر کوچولوی تنها که یه سری صفات بد داره بدت بیاد. اگرم میومد من تا حالا میفهمیدم. کبوترا از جلوی پام میپریدن. گربه ها ازم میترسیدن. یه سری چیزا جور نمیشد که واسه من بهتر شه. سکه هایی هم که یادگاری بهم دادی رو هم پس میگرفتی. تو دنیای ما بهش میگن گم شدن ولی مطمئنم اگر یه روزی ازم متنفر شی و سکه هام گم شن، یعنی اینکه ازم پسشون گرفتی. هنوز دارمشون. ایناهاش. توی همون کیف کوچولوی کلاس اول دبستانم. دقیقن شونزده تا.

پنج شنبه ی پیش روز عجیبی بود بابا. اولش با کتایون خیلی خوش گذشت. انقلاب رو زیر پا گذاشتیم و دیوونه وار کتاب خریدیم.اما بابا آمبولانسا و ماشینای آتشنشانی رفت و آمدشون تمومی نداشت. میدونی که صدای آژیر برای من خیلی مهیبه ترسناکه و عینهو قاشق که میزنه زیر بستنی، ته دلمو خالی میکنه. اما اون روز روز خوش انرژی بود که نمیذاشت زیاد بترسم. با کتی رفتیم کافه رستوران و دلی از عزا دراووردیم. پاستا خوردیم و پیتزا و در حال منفجر شدن رفتیم جایی که کلی شوق و ذوق داشتم واسش. دلم براش تنگ شده بود. دلش... معلومه که تنگ نشده بود. تنگ شده به معنای واقعی. نه اینکه اگر یه روزی یجایی منو دید لبخند بزنه و بگه از دیدنم خوشحاله. اوف بابا. نباید اینجوری میشد. نباید کوچکترین رفتار و عکس العملش تودل من یه حفره ی عمیق میشد. چرا اینقدر خوب بودن رو بلده؟!

براش با جون و دل کف میزدم وقتی شعر میخوند. اینم میفهمید و نیگام میکرد. وقتی شعر میخوندم نبود. که بشنوه: ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم...عکاسش ازم عکس گرفت. هیجان زده م کرد با این کارش. تو راه پله ها. من یه پله ازش بالا تر بودم. عجیب نگام کرد و گفت تو چه بزرگ شدی. بابا بزرگ شدن میتونست اینقدر شیرین باشه؟ بنظرم اون بهترین دایی دنیا میشه، درست شش ماهه دیگه. مگه نه؟ بازم یسری از سوالامو یادم رفت ازش بپرسم. وقتی که گفت متنامو میخونه و پیشرفتمو حس میکنه .منطورش کدوم متنامه. اون که نیست ببینه چیا مینویسم.

به حدیث گفت مثل فامیلمونی. و منم گفتم من چی و گفت: تو که خود اعضای خانواده می. :) بابا، بابا، بابا، بابا...میدونی چقدر این جمله ای که به شوخی و از الکی گفت تو مغزم هی تکرار شد و تکرار شد:) گپ زدیم و یخرده خندیدیم. و بعدش راهی شدیم. خونه که رسیدم خبرهای آمبولانس ها و آتش نشانی هارو پی گرفتم. پنجشنبه ساعت 7 صبح پلاسکو آتیش گرفته بود و ساعت 11 و نیم صبح پلاسکو فرو ریخته بود. خبر سنگین بود. تا چند روز بغض داشتم. فرو ریختن خیلی ترسناکه. و اینکه گاهی صدای ترک خوردنتو بشنوی و هر لحظه به چشم ببینی که داری فرو میریزی...هیچ آتش نشان فداکاری هم وجد نداشته باشه که بیاد وتورو از زیر آوار توهمات و رویاهای نرسیدنی ت نجات بده...تنها راهش اینه که بزرگ بشی و الان رو در آینده عین دیوونه ها مسخره کنی...

بابا توی این بزرگ شدن کنارم باش. میدونم دلخواسته م غیر منطقیه. مثل اون سوالی که دیروز ازش کردم و جوابمو نداد. اما خب هست. شوق برانگیزه. و میدونم که نباید باشه. بالاخره منم یه روزی عاقل میشم بابا. تا اون روز و روزای بعدش کنارم باش. برای روزهای بعد از عاقل شدنم هم بازهم دوستش خواهم داشت، اما عاقلانه:)

امضا: جودی-الهام و خل و چل تو:))

نامه های جودی-الهام...

ما را در سایت نامه های جودی-الهام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 1:28

صفحه بندی