هوای دوست
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:43
ساعت چاهار صبح از خواب پریدم. تشنهم بود. ظاهرن تشنهی آب. پاشدم تو تاریکی, یه لیوان شیر و نصف بطری آبم رو خوردم. اما در واقع من تشنهی اون بودم که بازم خوابشو دیدم.بازم قشنگ میخندید و بازم حواسش بهِم بود.صفحهشو چک کردم دیدم یه عکس با همون بارونی بلند قهوه ایَش که من خیلی دوسش دارم و خیلی هم بهش میاد گ...
یار با ماست...
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:43
خب 95 داره خوب پیش میره... همین الان یه خبر خوب شنیدم.خبری که یک سال چشم انتظارمون گذاشته بود.بالاخره بابا کار پیدا کرد. و باید اونایی که از شکست و عقب موندنمون از جریان زندگی خوشحالی کردن و دف و تنبک زدن تو گوش بقیه، برن سماغشون رو بمکن که یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم... شکـــــر
عِطر شیرین خیال!
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:42
تو در خاطر من ، همیشه حاضری ، در آمدو شدی و همیشه لبخند میزنی...یک حضور خیالی! چند صباحیست برای خانهی خیالیu200eمان ایوان خیالی ساخته ام.با پلههای آجری، که حواسم هست همیشه خیس خورده باشند. روی هر پله یک گلدان. شمعدانی، رز، بنفشه، سه تا صورتی و پنج تا سرخ. هر صبح که از کنارشان میگذری جان میگیرند. هر ...
من بعد از یک بحران عجیب!
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:42
سلام به منِ بعد از گذران بحرانم! سلام به تو الهام. سخت بود. ولی گذشت. گذشتن فعلیه که همیشه اتفاق میوفته. یه قاضیِ بی طرف. براش مهم نیست داره بهت خوش میگذره یا سخت یا داری یه فاجعه رو پشت سر میذاری! این توی ناخودآگاه توعه که لحظه ها واست زود میگذرن یا پر از کش و قوس و تنبلی! حدود یک ماه پیش درد همیشگ...
ای کاش عشق را زبان سخن بود...
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:42
گاهی فقط به دنبال یک دلیلی تا خودت را از خیل عظیمی از دغدغه ها و فکر و خیال ها راحت و سبک کنی.مثلا هزار جور احتمال و شاید میتونه سنگینی کنه روی تیک تاک ثانیه ها و نفستو بگیره.شاید اونم دوستم داشته باشه.شاید قراره که بیاد.تو هیچ وقت آدمی نبودی که ازش انتظار اومدن داشته باشی.تو آدمی بودی و هستی که فقط...
...
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:42
خیلی وقته ننوشتم. در صورتی که مدام میخواستم سرازیر بشم اینجا و بنویسم. تند تند. از بس دلم پره. از بس اون دوره. از بس غمگینه و بخاطر غمش، غمگینم. از بس و یه عالمه از بس و بسیاری های دیگه. چقدر بعضی ها رو دوست ندارم. چقدر دوست دارم از خیلی از آدمها و خیلی از جریان ها فرار کنم و برم یه گوشه ی امن. اگر ...
نامه اول
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:42
شانزدهم شهریور 95 بابا لنگ دراز خوبم؛ داستان از اینجا شروع شد که من مقطع راهنمایی بودم و کتابخونه ی مدرسمون یه جای کوچیک بود پر از کتاب و این من بودم که مدام از قفسه هاش آویزون بودم و دیوونه وار کتاب میخوندم. دوست داشتم همیشه بهترین باشم و به نظرم گرفتن کارت امتیازی که بخاطر پر شدن صفحه ی من توی دفت...