من بعد از یک بحران عجیب!

خرید بک لینک
سلام به منِ بعد از گذران بحرانم! سلام به تو الهام. سخت بود. ولی گذشت. گذشتن فعلیه که همیشه اتفاق میوفته. یه قاضیِ بی طرف. براش مهم نیست داره بهت خوش میگذره یا سخت یا داری یه فاجعه رو پشت سر میذاری! این توی ناخودآگاه توعه که لحظه ها واست زود میگذرن یا پر از کش و قوس و تنبلی!

حدود یک ماه پیش درد همیشگی اود کرد. همونجا. هنوز دوسال پیششو یادمه .تیغ شماره ی یازده. درد. فریاد. و تمام. گذشت. نمیدونم لحظه هایی که میگذرن میل به بازگشت دارن یا نه .شایدم برنگشتن لحظه های تازه متولد شده میل به شبیه بودن به لحظه های گذشته رو دارن. اما چیزی که هست اینه که همشون میل به گذشتن دارن.

اود کرد. و من فکرم افتاد نزدیکای تیغ شماره ی یازده. مامان میگفت میگذره تموم میشه مثل قبل. بابا هم. دوتاشون جوری مراقبم بودن که دیگه هیچ عنادی نسبت به تیغ شماره ی یازده نداشتم. اونا مثل همیشه شون بودن.مامان بابا رو میگم. اما این منم که یادم میره چقدر بودنشون واسه بودنم واجبه. این جمله آخریه کاری کرد با دلم که یهو اشکم اومد. تو میگی بحران ولی من میگم تولد عشق. لحظه هایی که گذروندم دردایی که کشیدم اشکایی که ریختم التماسایی که کردم یواشکی به عشق های یواشکیم، اون کیف کوچولوعه و سکه های بهشتیش رو که فشار میدادم و از خدا و صاحب سکه ها میخواستم بغلم کنن.و شبی که کش اومد تا صبح بشه. و دردی ک تموم نمیشد. اما خب بازم صدای جیرجیرک پشت پنجره میومد.

اود کرد. انتظار نداشتم بگه عمل.امیدوار بودم کار به تیغ شماره یازده هم نکشه .آمپولی چیزی. ولی گفت نچ نچ نچ باید عمل بشه. و من ترسیدم. خوب شد دست های مامان بود. فشارش دادم. نه! اون دستامو فشار داد. حالا هرچی!بستری شدم.دخدر کوچولوی لوسی که تا حالا یه سرمم نزده بود روی تخت شماره دوازده بستری شد . تخت کنار پنجره خالی بود.دوتا پنجره ی بزرگ که اون ورش یه عالمه درخت بودن.با یه عالمه صدای آبیاری.با یه آسمون بی ساختمون. نمیدونم چجوری ولی براحتی تصاحبش کردم .شدم صاحب تخت شماره ده. عددای این ور و اون ور یازده! سِرُم. پیدا گردن رگهایی که میل به ناپدید شدن و ناپیدا بودن دارند.مثل خیلی ها و خیلی چیزا.که برای پیدا کردنشون باید درد کشید. باید تحمل کرد. باید صبر کرد. که صبر زیباترت میکنه!

همه دنیا یه طرف اون لحظه ای که بابا میخواست بره و بوسم کرد یه طرف. شاید همه ی این اتفاقا افتاد که دخدر کوچولوی لوس قصه از باباش بوس هدیه بگیره.آخه بعضی از دخدر کوچولوها هستن که هر روز هر روز نمیشه که بشه باباشونو بوس کنن .داره بارون میاد الان. از آسمون. از چشام. چقدر خوبه.این آهنگه داره منو نقاشی میکنه رو کجا نمیدونم. میتونه یه روزی قاتلم باشه. قاتلی که دوستش دارم.قاتلی که موجب میشه دماغ مقتولش راه بیوفته!!!

پیامکی که شب بابا زد یکی از ثروت های قشنگمه.هیچ وقت یادم نمیره.چقدر خوب بود.خداحافظ تا فردا صبح...دلم میخواست از همه خداحافظی کنم. میدونم نازک نارنجیم.عملی نبود که بخوام بمیرم!!! ولی خب، یه حس عجیبی داشتم. نمیتونم مانیتور رو ببینم.شب که شد من و مامانم دست انداختیم گردن هم . مامان گفت ما دوتا داداشیم میخوریم و میشاشیم:))) خندیدیم. یه خانم دیگه هم بود توی اتاق ما. همراهش همش به ما زل زده بود. دوست نداشتم. لباس صورتیم مبدل شد به لباس آبی.با صندلی چرخ دار اومدن پیام.مامان پشت در اتاق عمل موند.من رفتم.

عجیب بود.حیرت انگیز. انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم.یه جایی که دیواراش سبز بود پر از اتاق اتاق.یه آقاهه اومد منو برد به اتاق عمل .دست و پامو بست. حس کردم دیوونه ام. ولی بعدش یه خانومه اومد باز کرد و دوست شدیم. گفت اسمت چیه گفتم الهام و شنید برنارد گفتم آره اون خرسه خندید و تا آخرش برنارد صدام کرد.یه خانمه دیگه هم بود اینا حدود بیست سال ازم بزرگ تر بودن و ولی خیلی جوون و باحال بودن.دوستشون داشتم.یه آمپول توی کمر. و کم کم بی حس شدن. از کمر به پایینمو انگار از دست دادم. صدای قلبمو میشنیدم که میزد.توسط این دستگاه های اتاق عمل. یجاهایی تند میشد. و یه دستگاهی که تند تند باد میکرد رو بازوم و فشارم رو میگرفت. و صدای جراح رو ک میشنیدم. وصدای بقیه وماسک اکسیژنی که صاف توی چشمم بود! و نمیفهمیدم اکسیژن بودنشو حس میکردم باید خیلی فرق کنه با نفس های معمولی.جراح میگفت اوضاع خرابه و چقدر اِل و بِله .من به چی فکر میکردم؟ دقیقا به هیچ چیز. قبل و بعد یه واقعه ذهن آدم پر میشه از فکرهای جورواجور اما وسط خود واقعه هیچ چیز توی ذهن آدم وول نمیخوره.

این رگ جلو دستمو میگیره قطعش کن. فکر کردم چ جمله ی باحالیه برم واسه دوستام تعریف کنم بخندیم.اما خب توی اون لحظه یخرده خوفناک بود. دلم میخواست یکی بود.یکی میومد.یکی میموند که دور از حرف بودنشه.اما تو خیالم هست.همیشه بوده.خیلی نزدیک.جاری توی همه ثانیه ها.تموم شد. لرز گرفتم.تشکر کردم.دندونام به هم میخورد.چیزی حس نمیکردم.بعد از یه گپ توی اتاق ریکاوری با همون رفیق ای بیست سال از من بزرگتر و اینکه چرا من فرق بین اکسیژن روبا هوای معمولی نفهمیدم و حالا باید چیکار کنم و خوب میشم و شما دوتا خیلی باحالید و خیلی ام جوونید و من بچه ی خوبیم وگرگ نیستم و بره ای بیش نیستم و... اینا مامان رو دیدم.زنگ زدیم به بابا. من رو گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن به اتاق.همون مهتابیای توی فیلم ها.میگذشتن!

لباسمو که عوض میکردن به پاهام نگاه میکردم. مال من نبودن.هیچ حسی نداشتم.ترسناک بود وجالب.و چون میدونستم اینجوری نمیمونه نترسیدم.فقط موشکافانه به پاهام نگاه میکردم.پاهایی که مال من نبودن. همیشه همینجوریه؟ چیزایی که حسشون نمیکنیم روشون حس مالکیت نداریم؟ چهار ساعت گذشت. من کم کم میتونستم تکونشون بدم.کم کم اون درد لعنتی شروع شد.اشکهایی ک جاری میشد.و لبهایی که گزیده میشد.تا صبح نخوابیدم. چرا بغلم نمیکرد.شایدم کرد.شاید قرار بودبدتر از این باشه.گاهی آدم خیلی تنها میشه.خیلی. نذاشتم مامان بخوابه.میله های تخت رو فشار میدادم.روی زخمت باید بخوابی .بهش میگن پانسمان فشاری. تا خون ریزی نکنی.و همش التماس ساعت رو میکردم.هیچ شبی به این درازی نبود.میشد اون شب رو به عنوان یلدا جشن گرفت.اون خانمه هم نخوابید. و من فهمیدم شبها خیلی ها توی بیمارستان ها نمیخوابن. شبها توی بیمارستان ها و جاهایی که چراز تنهایی سنگین ترین لحظه هاست.از اون لحظه هایی که التماسشون میکنی که بگذرن.برن و هیچ وقت بر نگردن. اون قدر دیوونه وار که حاضری مسلسل دست بگیری و همه ی اون لحظه های لعنتیو قتل عام کنی. قتل عام شدن. من نکشتمشون. من از روشون رد شدم.شاید رمزش همین بود.

صبح شد.مامانی که همش میپرید و میگفت چیزی نمیخوایی و قربون صدقه م میرفت . صبحونه خوردیم و دست شویی رفتم. خوشحال بودم که دیگه مجبورنیستم روی زخمم بخوابم. تا مرخص بشم جونم به لبم رسید. توی بیمارستانی بودیم که زیر نظر دانشگاه آزاد بود و پر بود از دانشجوی پزشکی. هر لحظه یه عده میومدن و سوال میپرسیدن. دوستشون داشتم.پشت لبخندهاشون آرزوی سلامتی میدیدم.حس بغل کردنشونو داشتم.و براشون آرزوی سلامتی میکردم.اونی که داشت فشارگرفتن یاد میگرفت بعد از پانسمان عوض کردن من که خیلی درد داشت که عالی بود( بقول زینب جانم :/ )

اومدیم خونه.با کتایون و نعیمه صحبت کردم.حسابی نگرانشون کرده بودم. هفته های اول سخت بود.درد داشتم.اما الان خوبم.دست و پنجه نرم میکنم با حفره ای که یهویی پیدا شد و خیلی زود قراره پر بشه و بگذره با جمله ای که همیشه به خدا گفتم:

خدایا عاشقتم.پس هرچی که تو بخوایی:)

نامه های جودی-الهام...

ما را در سایت نامه های جودی-الهام دنبال می‌کنید

برچسب: من بعد مزح ولعب,من بعد مزح ولعب ماجد المهندس,من بعد مزح ولعب عبادي,من بعد عينك,من بعد مزح ولعب عبدالمجيد,من بعد مزح ولعب طلال مداح,من بعد مزح ولعب اغنية,من بعد مزح ولعب كلمات اغنية,بعد من ساسی مانکن,غريبة من بعد عينج يايمة, نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 16:42

صفحه بندی