نامه های جودی-الهام

متن مرتبط با «لغت نامه ی کلاس پنجم» در سایت نامه های جودی-الهام نوشته شده است

نامه ی دهم

  • نیلوبلاگ

    خیلی گذشته بابا. از وقتی که اسم و نشون اینجا رو یادم رفت. از وقتی آخرین بار اومدم پیشت. از وقتی که آخرین بار دیدمش. خیلی وقت گذشته. منو ببخش. هفته ی دیگه تولدته. خوب میدونی یعنی چه روزی. میام پیشت. مطمئنم باز اون یقه اسکیتو میپوشی. چون خوب میدونی من یقه اسکی دوست دارم:) به بابا جتهتنگیر هم خیلی سلام برسون. گاهی سکه ها رو چک میکنم که باشن. و هستن. و این یعنی هستی هنوزم و ممنونم بابتش. بیشتر برات مینویسم. من همیشه پر از حرفم. میدونی که! دوستت دارم، میدونی که!xa0امضا: جودی- الهام تو...

    ادامه مطلب
  • بابالنگ دراز عزیزم این یه نامه نیست،،، یه متنu200cه پر التهابه!

  • نیلوبلاگ

    اعتراف میکنم. اعتراف میکنم دوستش دارم. اعتراف میکنم به خاطره هاش پایبندم. اعتراف میکنم غمگینم از اینکه اونی که قراره بیاد ، اون نیست! اعتراف میکنم با تموم وجود میخوام که شبیهش باشه اونقدر که نه حتی بهتر! شبیه خودش. میدونم . من یه دیوونه ام. فکر میکنی یه آدم وقتی به مرز اعتراف کردن برسه چیه؟ درسته. د...

    ادامه مطلب
  • نامه ی ششم

  • نیلوبلاگ

    سلام بابالنگ دراز خوبم :))به قول خودم که به آدم خوبای روزگارم همیشه میگم: روزگار بر وفق مراده؟! بابای مهربونم، اتفاقای جالبی در حال رخ دادنه.حس میکنم دارم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی میشم. اونم در نقش دختری که دیگه دختر بزرگی شده و دنبال تجربه های تنهاییه، تجربه، تجربه ، تجربه...بابا از این کلمه درم...

    ادامه مطلب
  • نامه ی هفتم

  • نیلوبلاگ

    سلام بابا لانگ دراز خوبم:)چطوری یا نه؟:)) من؟ من خوب نیستم.یه جورایی ام. بقیه میگن عاشق شدم:/ ولی فکر نکنم شایدم شدم. اوف. فقط میدونم خوب نیستم. عاشق کی بشم آخه. طرف اصلن روحشم خبر نداره تصویر چهره ش حک شده تو مخ تاب برداشته ی من. فردا امتحان آزمایشگاه فیزیک دو دارم. ازش بدم میاد. ولی باید باهاش کنا...

    ادامه مطلب
  • نامه ی هشتم

  • نیلوبلاگ

    سلام بابا لنگ دراز عزیزم.از اینکه برات نامه مینویسم بدت نمی آد؟ آدم وقتی از نامه نوشتن کسی بدش میاد که از اون آدم بدش بیاد. من یه سری صفات رو دارم که بهت حق میدم از من بدت بیاد. از طرفی اونقدر مهربونی که دلت نمیاد از یه دخدر کوچولوی تنها که یه سری صفات بد داره بدت بیاد. اگرم میومد من تا حالا میفهمید...

    ادامه مطلب
  • نامه ی نهم

  • نیلوبلاگ

    سلام بابای خوبم. بابالنگ دراز من. امروز روز تو هاست. یعنی امروز روز بابا هاست. روزت مبارک مرد قوی. مرد دلیر. مرد عاشق. الانی که دارم برات نامه می نویسم، هوا باد و توفان و نم نم بارونه. بوی خاک میاد. و من هنوزم در گیر اون فعل لعنتی ام. و من هنوزم زیاد زیاد اون لامصب دوست داشتنی عمیق و مهربون رو دوست ...

    ادامه مطلب
  • نامه ی چهارم

  • نیلوبلاگ

    بابا لنگ دراز خوبم! شرمنده ام. خودت میدونی چرا. عین یه بختک میمونه. و نمیدونم چیکارش کنم. میوفته به جونم. خیلی بده خیلی. و وقتی نیگام میکنی سرتو به طرفین تکون میدی و میری. ولی چون خوبی قهر نمیکنی باهام. ولی باور کن خیلی بدم. مگه نه اینکه برای اینکه هیچوقت بد نشی رفتی تا خوب بمونی! توجیه شاعرانه ایه! اما توجیهه و من خودم اینو میدونم. ولی جای شکرش باقیه که بعد از بد بودنم میشم یه آدم بدبخت شرمنده! این نکته ی مثبتی نیست؟!؟ منو میبخشی؟ به خدا میگی منو ببخشه و کمکم کنه؟! تو بابای مهربونی هستی!پس پیشم...

    ادامه مطلب
  • نامه ی پنجم

  • نیلوبلاگ

    وای بابا لنگ دراز! دیگه زیاد از زیر این بار که من شخصی رو دوست دارم قِسِر در نمیرم. ولی خوب این دوست داشتنی نیست که نتیجه ی خاصی داشته باشه. اما خب این دوست داشتنو دوست دارم. مخصوصا وقتی گاهی مورد خطابش قرار میگیرم و توی گروه بهم میگه آفرین. و یه سریا میوفتن به حسودی. آخ چقدر حال میده! دوسش دارم. درسته که بعضی از کاراشو تایید نمیکنم. اما من، منم و اون اون. یه سری کارارو دوست داره انجامش بده که من به عنوان یه بیننده این حقو به خودم نمیدم که این اختیار رو ازش سلب کنم.دوست دارم دوست داشتنی هاش رو ت...

    ادامه مطلب
  • مگه نمیدونی عیده؟!

  • نیلوبلاگ

    گاهی کل دلخوریها، دلتنگیها، نبودنها، همهی جاهای خالی، پررنگ میشن تو خاطر آدما. تواین جور مواقع آدم یهو دلش میخواد بهار باشه، یه نفس عمیق بکشه و بوی شکوفه ها و سبزی طبیعت بپیچه تو مشامش و یکی دست گرمش بذاره رو شونهشو با یه لبخند شیرین بگه: مگه نمیدونی عیده؟...

    ادامه مطلب
  • نشان مهربانی

  • نیلوبلاگ

    میگن دیدن طلوع آفتاب شور و انرژی میریزه تو گردش ثانیههامون و غروب یه مشت دلتنگی و غم میپاشه رو لحظههامون. گاهی روزگارمون عین لحظهی غروب قشنگ اما پر از یه حس دلتنگیِ غریبه! تو این لحظهها دنبال یه کلید میبرای ورود به دنیایی که پر از سرزندگیِ طلوعه. اسم این کلید، مهربونیه. خدای مهربونیها، قشنگترین و بزرگترین محل رو توی دلامون زده به نام مهربونیامون. گاهی احتیاج داریم چشم بندازیم دوروبرمون و دنبال مهربونی و مهربونا بگردیم. پیداشون کنیم و نشان قهرمانی، نشان مهربانی، بندازیم گردنشون. پیداشون کنیم و چش...

    ادامه مطلب
  • هوای دوست

  • نیلوبلاگ

    ساعت چاهار صبح از خواب پریدم. تشنهم بود. ظاهرن تشنهی آب. پاشدم تو تاریکی, یه لیوان شیر و نصف بطری آبم رو خوردم. اما در واقع من تشنهی اون بودم که بازم خوابشو دیدم.بازم قشنگ میخندید و بازم حواسش بهِم بود.صفحهشو چک کردم دیدم یه عکس با همون بارونی بلند قهوه ایَش که من خیلی دوسش دارم و خیلی هم بهش میاد گذاشته. ساعت هفت صبحه و من شصت و چاهار بار لایکش کردم و میونهی بارون تندی که میاد دارم فکر میکنم چقدر خوبه که حداقل آدما میتونن باهم بودن رو تو رویاهاشون تجربه کنن... ده فروردین نود و پنج...

    ادامه مطلب
  • یار با ماست...

  • نیلوبلاگ

    خب 95 داره خوب پیش میره... همین الان یه خبر خوب شنیدم.خبری که یک سال چشم انتظارمون گذاشته بود.بالاخره بابا کار پیدا کرد. و باید اونایی که از شکست و عقب موندنمون از جریان زندگی خوشحالی کردن و دف و تنبک زدن تو گوش بقیه، برن سماغشون رو بمکن که یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم... شکـــــر...

    ادامه مطلب
  • عِطر شیرین خیال!

  • نیلوبلاگ

    تو در خاطر من ، همیشه حاضری ، در آمدو شدی و همیشه لبخند میزنی...یک حضور خیالی! چند صباحیست برای خانهی خیالیu200eمان ایوان خیالی ساخته ام.با پلههای آجری، که حواسم هست همیشه خیس خورده باشند. روی هر پله یک گلدان. شمعدانی، رز، بنفشه، سه تا صورتی و پنج تا سرخ. هر صبح که از کنارشان میگذری جان میگیرند. هر عصر قبل بازگشتنت به گلهای گلدان های خیالیِ ایوانِ خیالیِ خانهی خیالیِمان آب مینوشانم و از تو برایشان میگویم.آنقدر میگویم تا وقتی میبویمشان، مشامم پر شود از عِطر خیالیِ تو! عِطر تو، بوی خاک خیس خورده، ...

    ادامه مطلب
  • من بعد از یک بحران عجیب!

  • نیلوبلاگ

    سلام به منِ بعد از گذران بحرانم! سلام به تو الهام. سخت بود. ولی گذشت. گذشتن فعلیه که همیشه اتفاق میوفته. یه قاضیِ بی طرف. براش مهم نیست داره بهت خوش میگذره یا سخت یا داری یه فاجعه رو پشت سر میذاری! این توی ناخودآگاه توعه که لحظه ها واست زود میگذرن یا پر از کش و قوس و تنبلی! حدود یک ماه پیش درد همیشگی اود کرد. همونجا. هنوز دوسال پیششو یادمه .تیغ شماره ی یازده. درد. فریاد. و تمام. گذشت. نمیدونم لحظه هایی که میگذرن میل به بازگشت دارن یا نه .شایدم برنگشتن لحظه های تازه متولد شده میل به شبیه بودن به ...

    ادامه مطلب
  • ای کاش عشق را زبان سخن بود...

  • نیلوبلاگ

    گاهی فقط به دنبال یک دلیلی تا خودت را از خیل عظیمی از دغدغه ها و فکر و خیال ها راحت و سبک کنی.مثلا هزار جور احتمال و شاید میتونه سنگینی کنه روی تیک تاک ثانیه ها و نفستو بگیره.شاید اونم دوستم داشته باشه.شاید قراره که بیاد.تو هیچ وقت آدمی نبودی که ازش انتظار اومدن داشته باشی.تو آدمی بودی و هستی که فقط اونقدر برات مهم و ارزشمند و دوست داشتن بوده که خوب باشه. هرجا یا با هرکسی. اما این شاید ها این ابهام و این مه، خفه کننده تر از اون چیزیه که فکرشو کنی. دوست دارم یکی از این دوحالت اتفاق بیفته.یکی اینک...

    ادامه مطلب
  • نامه اول

  • نیلوبلاگ

    شانزدهم شهریور 95 بابا لنگ دراز خوبم؛ داستان از اینجا شروع شد که من مقطع راهنمایی بودم و کتابخونه ی مدرسمون یه جای کوچیک بود پر از کتاب و این من بودم که مدام از قفسه هاش آویزون بودم و دیوونه وار کتاب میخوندم. دوست داشتم همیشه بهترین باشم و به نظرم گرفتن کارت امتیازی که بخاطر پر شدن صفحه ی من توی دفترچه ی کتابخونه برای امانت گرفتن کتاب ، هم یکی از اون بهترین بودنهای ناب بود که کسی متوجهش نبود و من با اقتدار به نام خودم میزدمش. از بهترین کتابایی که از اون روزا به خوبی به یاد دارم یکی شازده کوچولو ...

    ادامه مطلب