
گاهی کل دلخوریها، دلتنگیها، نبودنها، همهی جاهای خالی، پررنگ میشن تو خاطر آدما. تواین جور مواقع آدم یهو دلش میخواد بهار باشه، یه نفس عمیق بکشه و بوی شکوفه ها و سبزی طبیعت بپیچه تو مشامش و یکی دست گرمش بذاره رو شونهشو با یه لبخند شیرین بگه: مگه نمیدونی عیده؟...
ادامه مطلب
خیلی وقته ننوشتم. در صورتی که مدام میخواستم سرازیر بشم اینجا و بنویسم. تند تند. از بس دلم پره. از بس اون دوره. از بس غمگینه و بخاطر غمش، غمگینم. از بس و یه عالمه از بس و بسیاری های دیگه. چقدر بعضی ها رو دوست ندارم. چقدر دوست دارم از خیلی از آدمها و خیلی از جریان ها فرار کنم و برم یه گوشه ی امن. اگر باشه!! گاهی حسودی میکنم. یعنی دقیقن اینظوری میشه که دوست دارم جای فلانی باشم. ولی نیستم و شاید هرگز نتونم باشم. بعد توی قلبم یه چیزی گُر میگیره. گرمیشو حس میکنم. بعد منحنی لبهام برعکس میشه. همون لب ور...
ادامه مطلب